خانه / فرهنگ اسلامی / کلیات / ضرورت‌ و مفهوم‌ برنامه‌ریزی‌ فرهنگی‌ (به‌ عنوان‌ معیار تصمیم‌گیری‌ فرهنگی)

ضرورت‌ و مفهوم‌ برنامه‌ریزی‌ فرهنگی‌ (به‌ عنوان‌ معیار تصمیم‌گیری‌ فرهنگی)

ساماندهی‌ و بالاتر از آن‌ تکامل‌ فرهنگی‌ بدون‌ برنامه‌ریزی‌ فرهنگی، خیالی‌ بیش‌ نیست. برنامه‌ریزی‌ فرهنگی‌ یعنی‌ تنظیم‌ روندی‌ از پیش‌ طراحی‌ شده‌ در رسیدن‌ به‌ اهداف‌ مشخص‌ و زمان‌بندی‌ شده‌ فرهنگی.

– جالب‌ اینجاست‌ که‌ برخی‌ فرهنگ‌ را به‌ دلیل‌ ماهیت‌ غیرحسی‌ آن‌ (حداقل‌ در بدو امر) امری‌ قابل‌ برنامه‌ریزی‌ نمی‌دانند و حداکثر قایل‌ به‌ برنامه‌ریزی‌ در توسعه‌ ابزارها و محصولات‌ فرهنگی‌ هستند. می‌توان‌ تمهیداتی‌ داشت‌ که‌ کتابخانه، سینما، صداو سیما، مطبوعات‌ رواج‌ و گسترش‌ یابد. اما این‌که‌ بتوان‌ براساس‌ مؤ‌لفه‌هایی‌ سنجید که‌ فرهنگ‌ جامعه‌ در چه‌ مرحله‌ای‌ است‌ و باید به‌ چه‌ مرحله‌ای‌ برسد، خیر. لذا اگر در برنامه‌ریزی‌های‌ توسعه‌ درکنار توسعه‌ اقتصادی‌ از توسعه‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ سخن‌ به‌ میان‌ می‌آورند، چیزی‌ بیش‌ از این‌ مورد نظر آنها نیست.

در حالی‌ که‌ اعلام‌ عجز از برنامه‌ریزی‌ فرهنگی‌ (همانند برنامه‌ریزی‌ اقتصادی) به‌ معنای‌ اظهار ناتوانی‌ از تحقق‌ مدبرانه، سنجیده‌ و متناسب‌ با واقعیت‌ اهداف‌ انقلاب‌ مبارک‌ اسلامی‌ است، متاسفانه‌ نتیجه‌ قهری‌ چنین‌ تفکری‌ آن‌ خواهد بود که‌ ناخواسته‌ هدایت‌ اخلاقیات، افکار و رفتار آحاد جامعه‌ به‌ دست‌ نااهلانی‌ بیفتد که‌ در پس‌ پرده‌ها پنهان‌ شده‌اند و تنها باید نظاره‌گر لطمات‌ برنامه‌ریزی‌ آنها باشیم. علاوه‌ بر جواب‌ نقضی‌ فوق، فرهنگ‌ پدیده‌ای‌ با خصوصیات‌ بارز اجتماعی‌ است‌ که‌ براساس‌ آنها قابل‌ ارزیابی‌ بوده‌ و می‌توان‌ بسترهای‌ لازم‌ را برای‌ تعالی‌ آن‌ فراهم‌ نمود.

– اندیشه‌ غلط‌ دیگری‌ که‌ مانع‌ اهتمام‌ لازم‌ به‌ برنامه‌ریزی‌ فرهنگی‌ است، تفکری‌ است‌ که‌ برنامه‌ریزی‌ حکومت‌ برای‌ اداره‌ و توسعه‌ فرهنگی‌ جامعه‌ را ملازم‌ دولتی‌ شدن‌ و کلیشه‌ای‌ شدن‌ فرهنگ‌ می‌داند. لذا برای‌ حاکم‌ نشدن‌ قرائت‌ مشخصی‌ از اسلام‌ در جامعه، بازبودن‌ عرصه‌ را برای‌ تمامی‌ تلقیات‌ از فرهنگ‌ اسلامی‌ به‌ صورت‌ مساوی‌ لازم‌ می‌داند که‌ طبعاً‌ رعایت‌ این‌ اصل‌ مغایر برنامه‌ریزی‌ مشخص‌ فرهنگی‌ است.

حال‌ آن‌که‌ ایجاد فضای‌ باز فرهنگی‌ توسط‌ حکومت‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ مجوز پذیرش‌ هرج‌ و مرج‌ فرهنگی‌ در جامعه‌ نیست. جامعه‌ باید به‌ سمت‌ اهداف‌ و ارزشهای‌ اسلامی‌ پیش‌ رود و کامل‌ترین‌ اندیشه‌ اسلامی‌ که‌ معمولاً‌ توسط‌ ولی‌ فقیه‌ زمان‌ القا می‌گردد، محور تنظیمات‌ اجتماعی‌ باشد. هرچند دیگران‌ هم‌ اجازه‌ یابند که‌ قرائتهای‌ خود را از دین‌ عرضه‌ نمایند.

به‌ عبارت‌ دیگر، تضارب‌ افکار حتماً‌ لازم‌ است‌ و طرح‌ اندیشه‌های‌ متنوع‌ مبدأ رفع‌ کاستی‌ برداشتها خواهد بود و هیچ‌ کس‌ نباید برداشت‌ خود را از فرهنگ‌ اسلامی‌ مطلق‌ بپندارد. لکن‌ نباید پذیرش‌ این‌ مطلب‌ ملازم‌ رهاشدن‌ مقوله‌ فرهنگ‌ توسط‌ حکومت‌ اسلامی‌ تلقی‌ شود. حکومت‌ اسلامی‌ (که‌ دولت‌ بخشی‌ از آن‌ است) وظیفه‌ سرپرستی‌ همه‌ جانبه‌ تکامل‌ جامعه‌ را برعهده‌ دارد که‌ سرپرستی‌ فرهنگی‌ جامعه‌ رکن‌ مهمی‌ از آن‌ است. اینجاست‌ که‌ مفهوم‌ سرپرستی‌ فرهنگی‌ باید به‌ خوبی‌ شکافته‌ شود. صحیح‌ است‌ که‌ مردم‌ عاقل‌ و رشیدند و قیم‌ نمی‌خواهند. اما چنانچه‌ همین‌ مردم‌ عاقل‌ در مقیاسی‌ وسیع‌تر باید توسط‌ انبیا هدایت‌ شوند تا به‌ گمراهی‌ نیفتند. در مقیاس‌ کوچک‌تر نیز در زمان‌ غیبت‌ باید توسط‌ علمای‌ دین‌شناس‌ و در رأس‌ آنها ولی‌ فقیه‌ عادل‌ زمان، سرپرستی‌ گردند و بقیه‌ ارکان‌ حاکمیت‌ نیز وظیفه‌ دارند تا به‌ محوریت‌ برداشتی‌ از اسلام‌ که‌ نزد متخصصان‌ دین‌شناسی‌ حجیت‌ آن‌ به‌ اثبات‌ رسیده‌ است‌ جامعه‌ را تعالی‌ بخشد.

این‌ حرف‌ هیچ‌گاه‌ به‌ معنای‌ دولتی‌ شدن‌ تمامی‌ امور از جمله‌ مقوله‌ فرهنگ‌ نیست، بلکه‌ به‌ معنای‌ توجه‌ دادن‌ به‌ نقش‌ و تأثیر مهم‌ دولت‌ در بسترسازی‌ فرهنگی‌ است. دولت‌ می‌بایست‌ براساس‌ جهت‌گیری‌ها و ملاکهایی‌ که‌ علمای‌ اسلام‌ و در رأس‌ آنها ولی‌ فقیه‌ بیان‌ می‌دارد، به‌ تنظیم‌ ساختارهای‌ اجتماعی‌ بپردازند و در چارچوب‌ ساختارهای‌ تنظیمی، اجرای‌ فعالیتهای‌ فرهنگی‌ و تولید و گسترش‌ محصولات‌ فرهنگی‌ را به‌ خود مردم‌ واگذارد. به‌ عبارت‌ دیگر، مدیریت‌ خرد در امور فرهنگی‌ به‌ عهده‌ مردم‌ و نهادهای‌ مردمی، مدیریت‌ کلان‌ وظیفه‌ دولت‌ و مدیریت‌ توسعه‌ در اختیار دین‌شناسان‌ خصوصاً‌ مقام‌ معظم‌ رهبری‌ است. اگر چنین‌ تقسیم‌کاری‌ صورت‌ پذیرد تمامی‌ هزینه‌ فعالیتهای‌ فرهنگی‌ بر دوش‌ دولت‌ نخواهد بود، تا چنین‌ اشکال‌ شود که‌ دولت‌ از نظر تأمین‌ منابع‌ قادر به‌ چنین‌ کاری‌ نیست‌ و همچنین‌ عملکرد فوق‌ به‌ معنای‌ حذف‌ رقبای‌ فرهنگی‌ از صحنه‌ نیست‌ تا چنین‌ اشکال‌ شود که‌ اندیشه‌ را نباید زیرزمینی‌ کرد، بلکه‌ به‌ معنای‌ هدایت‌ فرهنگی‌ عموم‌ مردمی‌ است‌ که‌ آگاهانه‌ اسلام‌ را پذیرفته‌ و بدان‌ پای‌بند هستند، به‌ معنای‌ جلوگیری‌ از تشنج‌ فرهنگی‌ است‌ که‌ به‌ مراتب‌ از هرج‌ و مرج‌ اقتصادی‌ فلج‌ کننده‌تر می‌باشند. هرچند دیرتر خود را نشان‌ می‌دهد.

این‌که‌ مطرح‌ می‌شود اگر دولت‌ متولی‌ امور فرهنگ‌ گردد باعث‌ عکس‌العمل‌ تدافعی‌ مردم‌ است‌ نیز ناشی‌ از نشناختن‌ رابطه‌ دولت‌ و مردم‌ در نظام‌ اسلامی‌ است. در جمهوری‌ اسلامی‌ مردم‌ دولت‌ را خادم، امین‌ و مجری‌ مصالح‌ خود می‌دانند و با وجود چنین‌ ارتباطی‌ تدافع‌ موضوعیت‌ ندارد. این‌ تدافع‌ مربوط‌ به‌ نظامات‌ سیاسی‌ است‌ که‌ استقلال‌ و آزادی‌ را از مردم‌ سلب‌ نموده‌ و مردم‌ را بازیچه‌ اهداف‌ استعماری‌ خود قرار می‌دهند. علاوه‌ بر این‌که‌ گفته‌ شد، وظیفه‌ دولت‌ تنها مدیریت‌ کلان‌ فرهنگی‌ بوده‌ و مدیریت‌ خرد آن‌ برعهده‌ خود مردم‌ است.

حاصل‌ آن‌که، برنامه‌ریزی‌ کلان‌ فرهنگی‌ حتماً‌ لازم‌ است‌ و این‌ کار جز از عهده‌ دولت‌ برنمی‌آید و بدون‌ هیچ‌ ملاکی‌ برای‌ این‌که‌ در چه‌ زمانی، چه‌ فعالیتی، نسبت‌ به‌ چه‌ موضوعی، برای‌ تأمین‌ چه‌ هدفی‌ باید انجام‌ پذیرد، وجود نخواهد داشت. در چنین‌ شرایطی، سلیقه‌های‌ شخصی‌ افراد ملاک‌ تصمیم‌گیری‌ خواهد بود و با تغییر افراد عملکردها تفاوت‌ فاحش‌ خواهد یافت.

درباره ی admin

همچنین ببینید

مدیریت نفس

در همه ی احوال بر نفس خود مدیریت می کنند متقین روز را با سپاس ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *